خرید بک لینک
مزه آدامس هندوانه ای که بهم داد رو هنوز یادمه... چند وقت گذشته از اون روزها..اوم کی میدونه؟ مجمسه های بتنی که برای خودم ساختم..عاشقشونم.راحت میتونم هرچیزی که درونم هست رو تبدیل کنم به یک جسم بتنیبا بتن یه جورایی تکمیل میشه شخصیتم.تا صبح میتونم راجبش فلسفه بافی کنم..لذت میبرم از کارم.از خودم..از فکرهام.تازه دارم دوباره به روزهایی که قوی بودم برمیگردماون روزهایی که پر بود از جلسه های مختلف هرچند ترجیح دادم که از همه اون داستان ها بیام بیرونتا مرد خودم باشم٬تا آدم خودم باشم.تا اونی بشم که حرف اول و آخر و میزنههمیشه قدم های اول رو برداشتن سختهسخته که از موقعیت امنی که داری بیای بیرون و ریسک کنیممک

برچسب: نوتلا,بار, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

یه ماچ گنده :) حیف الان سیگار ندارمنمیدونم چرا یادم میره سر راه بخرمالان واقعا میچسبید.. هوا عالیهيه باد آروم از سمت شرق داره میوزهآسمون هم پر از ستارهبعد فکر کن..سکوت مطلقینی غیر از صدای گردش زمین و باد هیچی دیگه نیستاحساس خالی بودن اطرافم واقعا هیجان انگیزهخالی بودن و تاریک بودن و سکوتنمیدونم دقیقا چند کیلومتر از آخرین شهر فاصله داریماما انقدی هست که آدم حس کنه میتونه ماه رو یه ماچ گنده بکنه..یدونه از اون آبدارهاش نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:0 توسط مصطفی|

برچسب: ماچ,گنده, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

نزدیک چهار صبح ،مثل یه بوفالوی آمریکایی خسته ام خوابم نميبره..کلی کار باید انجام بدم و همه رو ول کردم از کجا تا کجا رو مجبور بودم پیاده روی کنم پشت پام زخم شده و دارم به تموم نه ساعتی که برای جلو بردن کار شهر رو زیر پا گذاشتم فکر میکنم.بعد يجايي همون وسطهای شهر دلم خواست گوشیم رو در بیارم و شماره بگیرم اما خب،قرار نیست کسی خوشحال بشه از شندين صدام پس یکم به درخت زشتی که چند متر باهام فاصله داشت چشم دوختم ،بعدش بيخيال خودم و تلفنم شدم . و بعد دوباره راه افتادم. فکر کن تمام مدت وقتی اون بیرونی داری عرق می ریزی از گرما الان هم که توی اتاقمم باز دارم عرق می ریزم از گرما.این اتاق هم انگار لج کر

برچسب: سقف, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

اخمالو چطوری؟ نمیدونم چرا تازگی ها توهم زدم..هرچی فکر میکنم میبینم من که چیزی مصرف نمیکنم،پس توهم اینکه یکی اون گوشه توی تاریکی وايساده برا چیه؟ بعضی وقت ها هم فکر میکنم از سقف آویزان شده،وای خدا این یکی که محشره..حتی توهم زدن هامم یه مسخره بازی توش هست..تازه نگرانش هم میشم میگم بیا پایین ميوفتي از اون بالا ..الان هم که دارم تعریف میکنم مثل چی دارم ميخندم..انقد که آب دهنم ریخت بیرون.خلاصه خواستم بگم یکم توهم دارم.اون اوایل یکم ترسناک بود،اما الان دارم می خندم. شده هیچ وقت کسی مثل من باشه ؟ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:10 توسط مصطفی|

برچسب: اخمالو,چطوری؟, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

Lion،چشم های آبی نیکول کیدمن، و گمشده ای در دستانم این دومین فیلم هندی بود که توی عمرم دیده ام.چون واقعا فیلم های هندی خوشياندم نیست و همیشه بدم میاد از سبک فیلم هاشون،پس هیچ وقت نمی بینم.اولین فیلم هندی که دیدممیلیونر زاغه نشین بود،اون زمان اسکار گرفتپس فکر کردم که باید ببینم،و از دیدنش هم پشیمون نیستم،هرچند پایان بندی افتضاحی داشتو این فیلمی که امشب دیدم نصفش توی استرالیامی گذشت،و فیلم از یک قصه واقعی ساخته شده بود،پس بازم یه دلیل پیدا کردم که بشينم ببینم.قصه فیلم درباره پسر بچه ای به اسم سارو بودبچه ای که چهار پنج سال بیشتر نداره،اما از همون کودکی توی فقر داره دست و پا میزنه یه برادر بزرگتر

برچسب: چشم,های,آبی,نیکول,کیدمن,گمشده,دستانم, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

در سوگواری "آن فرانک" چند دقیقه ای هست که کتاب"خاطرات یک دختر جوان"رو تمام کردم.با این که از اول میدونی آخر داستان چی میشه،اما تحمل حجم سنگینی از غمی که وارد میشه به آدم تقریبا ناممکنه.موضوع کتاب بر میگرده به دوران جنگ جهانی دومنویسنده این خاطرات دختر 13 ساله ای هست کهتا پانزده سالگی باهاش همراه میشیم.اون و خانواده اش یهودی هستن و از آلمان به هلند مهاجرت کردن،تا اینکه جنگ شروع میشه و یهودیان به اردوگاه های کار اجباری که درواقعاردوگاه های مرگ هستن فرستاده میشن.اسم نویسنده "آن فرانک"هست.یک خواهر بزرگتر داره به اسم مارگو که چند سالی از آن بزرگترهخانواده آن برای فرار از مرگ در کارخانه ای پنهان میش

برچسب: سوگواری,فرانک, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

ساعت نزدیک سه صبح بود،که یادم اومد باید یه کاری برای زندگیم بکنم.اما بلافاصله متوجه شدم که الان خیلی ديره.پس تصمیم گرفتم روی تختم دراز بکشم.همین که چشمم افتاد به لامپي که از سقف آویزونه،یاد یه تئوری قدیمی افتادم که مدت ها توی سرم بود.در واقع فکر میکردم کسی یه دوربین مخفی کرده توی اتاقم و داره جاسوسی منو میکنه. حتی به چند جا هم مشکوک شدم.اولین جا چشم های خرس عروسکيم بود..هر طرف باشی داره نگاهت میکنه،پس تصمیم گرفتم چشم هاشو با پارچه ببندم.اما بعد از مدتی دیدم خیلی ناجوره یکی چشم های آدمو ببندهتازه هر شب کابوس میدیدم که خرس از جاش بلند میشه و میاد منو تا حد مرگ میزنه،بعدش هم با ماتحتش ميشينه رو ص

برچسب: گربه,زیر,نور,مهتاب,رقصد, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

ماه گرفتگی و تو
امشب ماه گرفتگی شد..
با تموم وجود لذت میبردم وقتی ماه گرفتی شروع شد و سایه زمین افتاد روی ماه..
خیلی قشنگه این پدیده،احساس میکنم توی کهکشان اتفاق های مهمی ميوفته..
کاش پیش هم بودیم دوتایی زل میزدیم به آسمون و ماه..

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:0 توسط مصطفی|


برچسب: ماه,گرفتگی, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

بیخبری بده..

چقدر وضعیت دشواريه..نمیدونم چیکار کنم

برچسب: لیوان,نگرانی, نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:58

صفحه بندی